September 17, 2010

تقدیر

فقط صدای دست هایی را می شنوم
که پس از هر اسم به وجد می آیند و هم را در آغوش می گیرند
چه قدر مهر آمیز!
شاید در میان آنها گاهی تمسخر به چشم آید
اما همان هم برای من شیری رنگ است
نه آبی است
نه نمی دانم چه رنگی است 
هر چه هست شیری رنگ هم هست یعنی شیری رنگ شیرینی است
ولی آبی هم هست
از رنگ دست های هم آغوش که بگذریم
صدای شادی قلب ها شیرین است
قلب دوستانم را که در دست می گیرم
هر چند سردی تمسخر را حس می کنم
اما رنگ شیری و آبی اش را دوست می دارم
پس در آغوش می گیرم
رنگ هایی را که در اوج صدای دست ها به پرواز می رسند.
هه!
تقدیر؟
همان تحقیر شما نیز برایم خوشایند است
فقط بر من سرد نیایید
گرمایی زهر خندتان را بیش می خواهم از این سرد تقدیرتان
بر من سرد نیایید.

No comments:

Post a Comment