September 18, 2010

زنگ

صدای زبر زنگ تلفن که آمد
در آرامشم نشست و با خود ضربانم را برد
سلام داداشی...!
وای سلام خواهر جونم!!!
چقدر خوب است طنین صدایت از این همه دوری
و این پلپ پلپ قلبم است که آهسته می آید
آهسته آهسته دور می شود
دور تر
دور تر
ولی خیالم راحت است از این دوری
قلبم به تو باز می گردد
می دانم که مراقبش خواهی بود
و من ...

September 17, 2010

تقدیر

فقط صدای دست هایی را می شنوم
که پس از هر اسم به وجد می آیند و هم را در آغوش می گیرند
چه قدر مهر آمیز!
شاید در میان آنها گاهی تمسخر به چشم آید
اما همان هم برای من شیری رنگ است
نه آبی است
نه نمی دانم چه رنگی است 
هر چه هست شیری رنگ هم هست یعنی شیری رنگ شیرینی است
ولی آبی هم هست
از رنگ دست های هم آغوش که بگذریم
صدای شادی قلب ها شیرین است
قلب دوستانم را که در دست می گیرم
هر چند سردی تمسخر را حس می کنم
اما رنگ شیری و آبی اش را دوست می دارم
پس در آغوش می گیرم
رنگ هایی را که در اوج صدای دست ها به پرواز می رسند.
هه!
تقدیر؟
همان تحقیر شما نیز برایم خوشایند است
فقط بر من سرد نیایید
گرمایی زهر خندتان را بیش می خواهم از این سرد تقدیرتان
بر من سرد نیایید.

September 13, 2010

زمــــــــــــــــــــــــــــان

امروز شعرم نمیاد!

یعنی شعرم میاد اما می ترسم شعر بشه کاست شعر

حالا اونم بشه خوبه آخه یه وقتایی می شه کرسی شعر

اونو دیگه نمی شه جمش کرد

ونگ ونگ می زنی و بعد دنگ دنگ!

اِ چی بود؟

آها ناراحت نشین این ساعت منه که شعر می گه!

البته شعر که چه عرض کنم کرسی شعرم به صورت عامیانه می گه

من برم درد دل این بد بخت بشنوم دیگه الان کسی نی به دنگ دنگ اینا گوش بده جز ما بی کارا!

غم

اه

چه قدر غم دارد آسِمانه ی من

در نگاه بلورین مردگی

کاش باز هم خیلی زود دیر ها می رسید

September 12, 2010

خوش آمد گویی مدیر وبگاه

به ایستگاه پیمایش رویا و خاطره خوش آمدید



اینجا حتی میشه خرس و از مو کند خیالتون هم راحت باشه چون ته دیگِ ما هیچ وقت به کفِ گیر نمی خوره

کلمه

آ


ب

آب

بابا

بابا با آب

بابا آب .ا.

حرف حرف حرف

اَه!

کاش سکوت میان صدای سرد و مضحک برف غرق نمی شد!